لطفا این فیلم را ببر به عقب

 
تهران هوا همیشه غم انگیز است...
نویسنده : طاهره کوپالی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳٩٠
 

  

«وقتی که مرکز دنیا برای من رشت بود» (شاهین نجفی)

موبایل را برمی دارم و شروع به تایپ کردن می کنم. یک «اس ام اس» بلندبالا می نویسم. همه ی همه ی اسم ها را تک تک زیر و رو می کنم، تا آخر... بعد دکمه ی «بَک» را می زنم، «اس ام اس» را حرف به حرف پاک می کنم. موبایل را پرت می می کنم گوشه ی تختم و به سقف زل می زنم و به رسم عادت قدیمی با خودم حرف می زنم تا خوابم ببرد.

 

بعد از فیـ-لتر شدن دو وبلاگ قبلی ام (به فاصله ی کمتر از یک ماه) تصمیم گرفتم دُور وبلاگ زدن را خط بکشم. چون وبلاگ زدن در فضایی که نتوانی بنویسی آن هم برای آدم بی کله ای مثل من، بیشتر شبیه به جوک می ماند. از طرفی اگر این وبلاگ نصفه نیمه هم نباشد چطور می توانم با تو ِ مخاطب که مثلا در جنوب و یا در کشوری دیگر نشسته ای ارتباط برقرار کنم. در این دو سال زندگی من و دوستانم دستخوش اتفاقات زیادی بود. اتفاقاتی که تلخی شان بیشتر از شیرینیشان در دهنم مانده.

هنوز یادم نمی رود وقتی به دوستان اس ام اس می زدم که در فلان جلسه به من و شعرم توهین شد یا مثلا وبلاگم شد می گفتند « تو دیگه چرا؟ فیـ-لتر کردند یا کار خودت بود؟!» آخر یکی نیست به این به ظاهر دوستان بگوید کودن ترین آدم ها هم مطمئنا راههای بهتری برای معروف شدن به ذهنشان می رسد. من اگر می خواستم مشهور شوم به همان جشنواره های سـ-کس و سکه می چسبیدم و افطارم را می خوردم و دست می بوسیدم و مثل یک احمق خوب زندگی می کردم و به همه چیز پشت پا نمی زدم و نمی چسبیدم به فیلم ها و کتاب هایم، به تخت چوبی ام و به دوستانی که تعدادشان از انگشت های دست تجاوز نمی کند. دیروز دکتر موسوی به من گفت زمانی که با تو توی جشنواره آشنا شدم یک دختر بچه دبیرستانی بودی که کلی شعر می گفت و کلی آدم می شناختندش، در اکثر بحث ها شرکت می کرد، اما الان نشسته ای کنج خانه و معلوم نیست چه بلایی داری سر خودت می آوری.

پس می شد همان طاهره کوپالی سال 84 بمانم، روی ردیف اول صندلی همان جلسه ها بنشینم و لبخند تحویل این و آن بدهم، همان... مطمئن باشید وضعم خیلی بهتر از این ها بود، خیلی ها را می شناسم که زمانی که داشتم از آن فضا بیرون می آمدم تازه خودکار به دست گرفته بودند و خود من به آنها وزن یاد دادم، اما حالا کلی کار و بارشان سکه است. ولی همیشه سعی کردم حداقل با خودم رو راست باشم، و همان بچه ی پنج ساله ای باشم که هسته های کمپوت آلبالو را کاشت و یک هفته تمام آبشان داد اما بعد ها فهمید که قرار نیست درختی سبز شود، همان بچه ی دوران راهنمایی شوم که شعرهای فروغ را توی دفترش دست نویس می کرد و بعد از مدرسه، ردیف آخر صندلی شب شعرها می نشست و شعر گوش می کرد. همان بچه ای که کتابخانه ی پدرش برایش امن ترین جای دنیا بود.

 

جدید مثل آدامس موزی

چند سال پیش بود که راهی اردبیل بودیم، اولین بار همانجا دیدمش، یک دختر پرهیاهو که چهره اش مرا به یاد فروغ می انداخت، توی ماشین برایم یک داستان خواند و به همین سادگی با هم دوست شدیم. «مژگان احمدی پور» مرا به یاد روزهای خوب می اندازد، به یاد همان شبی که در حال چرت زدن به داستان هایش گوش می دادم. یا همان جریان بامزه ی هویج و گشت ارشاد جلوی کوچه ی حوزه ی هنری. می دانم خیلی شخصی شد پس بهتر است اگر دوست داشتید داستان هایش را اینجا بخوانید.

 

یک روز خوش برای موزماهی ها

یکی از آنهایی که در این دو سال بارها وبلاگش فیلـ-تر شد و باز هم ماند و به خاطر ادبیات ادامه داد «دکتر سید مهدی موسوی» است. اما فعالیت های او در این مدت به شعر گفتن و داستان نوشتن و وبلاگ نوشتن ختم نمی شود. سایت او نیز به عنوان پایگاهی برای «غزل امروز» افتتاح شده که دعوتتان می کنم برای سر زدن و استفاده از بخش های متنوع آن که از شعر تا داستان تا دکلمه تا... را در بر می گیرد.

سایت «دکتر سید مهدی موسوی»

 

و خبری خوش تر انتشار اینترنتی کتاب «آموزش وزن به زبان ساده» بود که فکر می کنم هم کار دوستان جوان را راحت کرده هم مایی که به دنبال یک رفرنس مفید برای آموزش به نسل بعد از خودمان بودیم. استقبال بسیار زیاد از این کتاب نشانگر همین موضوع است. کتاب را از این سایت دانلود کنید:

کتاب «آموزش وزن به زبان ساده

 

 

و بالاخره شعر با عشق به آنهایی که در روزهای سخت هیچ وقت تنهایم نگذاشتند:

 

سردردهای متصل به بغض و تنهایی

 صبحانه ی سیگار و چایی با دو چشم ِ خیس

یک ضبط صوت ِ درب و داغان در دهان ِ شهر 

نکتار ِ عِرق ملی ما داخل ِ ساندیس

توزیع ِ حوری ِ بهشتی بین مشتی خر

انگشت های جوهری ِ له شده با...

- «هیس!!»

یک مرگ شیرین با اوتانازی... و یا مجبور

به زندگی که دست سربازان نازی بود

باید دوباره مهره می چیدیم از آغاز

با اینکه فهمیدیم این پایان بازی بود

ما پشت صحنه توی خون خود شنا کردیم

و کارگردان ظاهرا از فیلم راضی بود!

آنسو تویی در ایستگاهی سمت نامعلوم

من پشت دیواری که پشتش باز دیواری ست

تابوت می شد تخت خوابم توی تن/هایی

- «دیگر تمامش کن! نگو! این قصه تکراری ست»

این یک دوئل بین من و من بود امّا باز

من زنده ام... پس خون کی روی زمین جاری ست؟

از چارپایی نیمه زنده در کت و شلوار

ذهنی که حول محور زیر کمر باز است

تو به تفنگت تکیه می دادی و یک گردان

دائم رژه می رفت بر زخمی که سرباز است

از قصه ی بی قهرمانم می روی امّا

از پنجره بیرون نپر وقتی که در باز است

یک تخت خالی و جهانی رو به ویرانی

سهم من و تو از تمام زندگی این بود

وقتی که حتی خاک اینجا بوی غربت داشت

وقتی که حتی سنگ قبرم ساختِ چین بود

ما دیر فهمیدیم اینجا جای ماندن نیست

ما دیر فهمیدیم زیر پایمان مین بود...